تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 | 19:13 | نویسنده : خادم الزهرا

شیرش حلال آنکه مرا خاک پاش کرد

نانش حلال آنکه مرا مبتلاش کرد

هر آنچه می دهد کرمش کم نمی شود

باید کریم بلکه کرم را گداش کرد

پایم اگر به سمت جهنم نمی رود

دستم توسلی به ضریح عباش کرد

موسی و خضر و یوسف و عیسی به جای خود

هنگام مشکلات، نبی هم صداش کرد

تصویر اوست عکس تمام پیمبران

او را خداش آینه انبیاش کرد

کعبه برای آمدنش بود نه طواف

پس کعبه را برای قدومش بناش کرد

خیلی گره زدند به اسلام باز کرد

هر آنچه کرد پنجه مشکل گشاش کرد

در کودکی ش نیز علی مرد جنگ بود

پس ذوالفقار نیست اگر لافتی ش کرد

در آستان یک نخ عمامه سرش

باید تمام خلق جهان را فداش کرد

رد می شد از محله ی ما دلدل علی

افتاد سنگ زیر سم او، طلاش کرد

--------------------------------------------------------------
علی اکبر لطیفیان


تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 | 19:8 | نویسنده : خادم الزهرا

دارد شروع می شود این شعر با علی

صل علی محمد و صل علی علی

 

هرکس دلش به زلف کسی بند خورده است

ما بند خورده است به زلف شما علی

 

خیبر گشا ،یتیم نواز و غریب...،آه

من مانده ام خدا به تو گویم و یا علی

 

بر روی سردر حرم کبریا ،خدا

با خط خود نوشته تو را با طلا علی

 

شیر خدا و حیدر کرار و مرد رزم

تفسیر محکمی است تو را انما علی

 

ما را ببخش، شیعه ی خوبی نبوده ایم

تو را به جان فاطمه، یا مرتضی علی

 

این شعر پیشکش به علی شد به این امید

شاید کند گوشه ی چشمی به ما علی

--------------------------------------------------------------------------

نادر حسينی



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی 1393 | 18:52 | نویسنده : خادم الزهرا

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

استاد شهریار بزرگ